
می دانی بانوی خیالی من... بالاخره روزی در این شهر غریب... دستت را که نه گوش ات را می گیرم و می گویم بیشعور جان تمام این مدت کجا بودی که من، تنها مانده بودم از تو و هر لحظه از نبود تو را بی تاب می شدم....
ادامه مطلب
بانوی خیالیِ من... می دانی... دلم که می گیرد... هوای تو را می کند... انگار که در هوایی که نفس های تو در آن دمیده می شود آرامشی سحرآمیز نهفته باشد... و خدا داند که حال این دل را تمام طبیبان شهر جواب کرده اند... آنها چه می دانند از معجزه و سحر... آنها که از معجزه ی نوازش چشمان تو بویی نبرده اند... یک قرص چشمان تو آرام بخش تمام امراض من است... و قرص دیگر چشمانت... روشنایی بخشِ حیاتِ وجودی من... معجزه...
ادامه مطلب
می دانی بانوی خیالی من دلم دیگر هوای دل بودن ندارد... نفس هایم هوای هوا را هم ندارد... و قدم هایم... توان قدم هایم را ندارد... ذهنم دیگر... ههه.... ذهنم ولی در این وانفسای دلباختگی ها بدجور جولان می دهد... مضحکانه نگاهی اندر تاسف بار می اندازد... به حال و روزم می خندد و افسوس می خورد... در هیئت غیرم...
ادامه مطلب
بانویِ خیالیِ من:xa0 برای تو نوشتن به این آسودگیِ خاطرها نیست... که بنشینی و قلم بر دستانت بچرخانی و بشود برای تو... این کنار هم قرار گرفتنِ خالیِ کلمات و ترکیب ها برای من، برای تو نمی شود... برای تو نوشتن...دلی را خواهد... و جانی را... مملو از احساسی پاک و بدیع... چگونه برایت بنویسم زمانی که چیزی شبیه عشق در اعماق وجودم دفن شده است،.. که نه توان سوزاندنش باقیست و نه اجازه نبش اش... هر روز که به دیدار خود می روم... نمی توانم بدون فاتحه ای از خود جدا شوم... نداشتنت را... تمرین می کنم... که حتی هی...
ادامه مطلب