
میخواهم دوباره بنویسم...در این وانفسای شباهنگام... چند صباحی است گم شده ای در وجود خود یافته ام... که سالهاست از خود دور کرده ام... نوشتن ذاتی بعضی هاست... و انکار ذات... ظلم به ذات است... آدمی با خواندن انسان بهتری می شود...و با نوشتن انسان آرام تری سابقاً انسان آرام تری بودم... و حال سنگینی دنیایی از نانوشته ها را به دوش میکشم... بخوانید...
ادامه مطلب
گاهی ادم دلش تنگ می شود برای خودش... برای گذشته اش... و برای خلاص شدن از روز های زجر اور تداعی کننده ش و گاهی آدم متنفر می شود از خودش... و این پایان قصه ی هر کسی است... که تازه شروع می شود....
ادامه مطلب
دارم می میرم از دلتنگی... ؛(...
ادامه مطلب
ساعت شش - پایانه مسافربری : سوار اتوبوس میشم و طبق معمول دنبال یه صندلی تک نفره، جامو پیدا کرده، گوشیم را برداشته و سراغ تنها دوست و همراه همیشگی، هندزفری هایم که با نظم خاصی گره خورده اند می روم، سرم را تکیه داده و چشمهایم را می بندم، نیم ساعت بعد با صدای زنگ گوشی به خودم می آیم، طبق معمول معصومه است حتما، لبخندی ناخودآگاه رو صورتم پدیدار شده و منتظر صدایی از آنطرف گوشی. تنها کسی که هر چند روز یک بار بهم زنگ میزنه، حالم را میپرسه و با اصرار فراوان تاکید دارد که دقیقا کجایی و الان داری چه کاری م...
ادامه مطلب